|
شعر سپید
|
دوست عزیز سلام
به وبلاگ" به من بهتان زده اند" خوش آمدید
این وبلاگ شامل شعرهای سپید محمد رحیمی ( م. اهورا ) میباشد
من با پایان هر سلامی آغاز می شوم
و با آغاز هر بدرودی تمام میشوم
محمد
مردی که تمام سالهای تنهایی اش را در انتظار آغاز شدن سپری کرد
لطفن نظردهید
من که زاده ی سردترین نفس خدا هستم
هر روز مژده ی آمدن نان گرم آفتاب را
به فرزندان یتیم شهرمان خواهم برد
به مادرم
ای شانه هایت تکیه گاه پشتواره ی تمام درد های من
ای شور ترین چشمه ی عالم
درد های کدامین کوه را می گریی؟!
که سنگ ریزه های عشق همه عالم در تو ذوب می شود
و با نخستین دم
از هوایی که تو در آن نفس کشیده ای
باز دمی خواهم داد
از جنس مسیحا
آّه معشوق دیرینه ی من
نمی شناسی ام ؟
به آسمان نگاه کن
تمام این ستاره ها درد ها ی منی را چشمک میزنند
که تو را

سجده
سجده
سجده
به عرف مرده پرستی می پرستم
نه
شکوه نمی کنم
زجر ت نمی دهم
آسمان در نگاه توست
دلم در نگاه توست
امادریغ !
که از چشمهایم تنها
خواب خدایانی را که دیده ام
رویای ضیافت فرشتگانم
گل بهشتی را که جهنم چشمهایم رویانید
نصیب تو گشت
نه شکوه نمی کنم
اما
تمام توان تنم را به زبانم وا می گذارم
و شعر سادگی هایم را
آواره کوچه های کودکی میکنم
تا کودکان آهنگ عشق های بیدلیلشان کنند
واین غمگین تریتن آواز استمداد قرن است
غمگین تر از آواز استمداد شاملو
دلم برای کودکی تنگ شده است
روزهایی
که انتهای آسمان به
خدا می رسید
ـ این را قناری قفس اتاق کوچک من ـ می گفت
از آینه می ترسم
این روزها که می گذرد هیچ چیز خودش نخواهد بود
حتا آینه
که آ سمان دروغین خویش را به دیوار آویخته
از آینه می ترسم
چه کسی می گوید : انسان ، انسان است
پس چه می شود ؟!
تفاوت زنی را که از خراش خوار گل سرخی می میرد
و بیوه ای که از آب دهان نان شب فرزندان خویش را خیس محبت می کند
از آینه می ترسم
چه کسی می گوید سنگ ، سنگ است
پس چه می شود ؟!
تفاوت سنگی را که به طرف خدا پرت می شود
وسینه ی سنگی سخت که گل سرخ کوچکی می رویاند
و سنگی که به رجم شیطان می انجامد
از آینه می ترسم
این روزها که همه به سان گل های شقایق می توانند از شراب آفتاب به خدا رسند
شعر عسلی کبوتران را با ریختن ریزه ی نان خشکشان چینند
سادگی دختران روستایی را
ـ که هم پای کلام پیامبران، مانع انجماد زمین است ـ ترجمه کنند
دل را به بسط تبسم های مصنوعی
صدای سوت قطار
ناخن گندیده ی زیر لاک
زیبایی خود ساخته ی دخترکان شهری
ـ که هیچ گاه جاودانه نخواهد ماند ـ
خوش کرده اند
از آ ینه می ترسم
این را قناری ...
با تنی عریان و کفشی پاره
تمام زندگی اش را به دوش می کشد
همه ی آرزویم آن است
که آفتاب از تمام هستی ام بتابد
تا که سایه ام را هیچ گاه نتوانم دید